حكيم ابوالقاسم فردوسى
61
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بيك دست قارن بيك دست سام * نشستند روشن دل و شادكام پس آراسته زال را پيش شاه * بزرّين عمود و بزرّين كلاه گرازان بياورد سالار بار * شگفتى بماند اندر و شهريار [ بران برز بالاى آن خوب چهر * تو گفتى كه آرام جانست و مهر ] [ چنين گفت مر سام را شهريار * كه از من تو اين را بزنهار دار ] [ بخيره ميازارش از هيچ روى * بكس شادمانه مشو جز بدوى ] [ كه فرّ كيان دارد و چنگ شير * دل هوشمندان و آهنگ شير ] [ پس از كار سيمرغ و كوه بلند * و زان تا چرا خوار شد ارجمند ] [ يكايك همه سام با او بگفت * هم از آشكارا هم اندر نهفت ] [ و ز افگندن زال بگشاد راز * كه چون گشت با او سپهر از فراز ] [ سرانجام گيتى ز سيمرغ و زال * پر از داستان شد ببسيار سال ] [ برفتم بفرمان گيهان خداى * بالبرز كوه اندر آن زشت جاى ] [ يكى كوه ديدم سر اندر سحاب * سپهريست گفتى ز خارا بر آب ] [ برو بر نشيمى چو كاخ بلند * ز هر سو برو بسته راه گزند ] [ به دو اندرون بچّهء مرغ و زال * تو گفتى كه هستند هر دو همال ] همى بوى مهر آمد از باد اوى * بدل راحت آمد هم از ياد اوى ] [ ابا داور راست گفتم براز * كه اى آفرينندهء بىنياز ] [ رسيده بهر جاى برهان تو * نگردد فلك جز بفرمان تو ] [ يكى بندهام با تنى پر گناه * بپيش خداوند خورشيد و ماه ] [ اميدم ببخشايش تست بس * به چيزى دگر نيستم دسترس ] [ تو اين بندهء مرغ پرورده را * بخوارى و زارى بر آورده را ] [ همى پرّ پوشد بجاى حرير * مزد گوشت هنگام پستان شير ] [ ببد مهرى من روانم مسوز * به من باز بخش و دلم بر فروز ] [ بفرمان يزدان چو اين گفته شد * نيايش همان گه پذيرفته شد ] [ بزد پرّ سيمرغ و بر شد بابر * همى حلقه زد بر سر مرد گبر ] [ ز كوه اندر آمد چو ابر بهار * گرفته تن زال را بر كنار ] [ بپيش من آورد چون دايهاى * كه در مهر باشد و را مايهاى ] [ من آوردمش نزد شاه جهان * همه آشكاراش كردم نهان ] [ بازگشتن زال به زابلستان ] بفرمود پس شاه با موبدان * ستاره شناسان و هم بخردان كه جويند تا اختر زال چيست * بران اختر از بخت سالار كيست چو گيرد بلندى چه خواهد بدن * همى داستان از چه خواهد زدن ستارهشناسان هم اندر زمان * از اختر گرفتند پيدا نشان [ بگفتند با شاه ديهيم دار * كه شادان بزى تا بود روزگار ] كه او پهلوانى بود نامدار * سرافراز و هشيار و گرد و سوار چو بشنيد شاه اين سخن شاد شد * دل پهلوان از غم آزاد شد يكى خلعتى ساخت شاه زمين * كه كردند هر كس به دو آفرين از اسپان تازى بزرّين ستام * ز شمشير هندى بزرّين نيام